
دانست که مرگ می خواهد ٬بر سرش تاج بگذارد
و از رنج ها آزادش کند
به سوی شعله ها گام برداشت
شعله ها جسمش را نیازرد ٬ بلکه آن را نواخت
و در جریانی رهایش کرد
که هیچ گرمی و انفجاری نداشت .
با ناراحتی و خواری و هراس دریافت
که خود نیز خیالی بیش نبوده است
دانست
که دیگری او را به خواب می دیده است .
"ویرانه های مدور" (بورخس)

