
دانست که مرگ می خواهد ٬بر سرش تاج بگذارد
و از رنج ها آزادش کند
به سوی شعله ها گام برداشت
شعله ها جسمش را نیازرد ٬ بلکه آن را نواخت
و در جریانی رهایش کرد
که هیچ گرمی و انفجاری نداشت .
با ناراحتی و خواری و هراس دریافت
که خود نیز خیالی بیش نبوده است
دانست
که دیگری او را به خواب می دیده است .
"ویرانه های مدور" (بورخس)
+ نوشته شده در
16 May 2006ساعت   توسط منا محبی عدل
|
تا بیاغازم
از خاطر زدودم ٬ همدردی با خود را حتی !
نه از گناهان و جنون های بزرگش
بلکه از کمالش رنج می بردم
آن هنگام که پیش از هر چه
از آدمی ٬ می رنجیدم !
***
من آنگاه که از جستجو خسته شدم
یافتن را فرا گرفتم
و زمانیکه باد مخالف وزیدن گرفت
با بادبانهای خویش
به پیش راندم .!
"حکمت شادان " (نیچه)
+ نوشته شده در
16 May 2006ساعت   توسط منا محبی عدل
|
من خدا هستم ٬ قهرمان هستم ٬ فیلسوف هستم
شیطان هستم ٬ دنیا هستم ٬ و این خود
روش خسته کننده ای ست برای گفتن اینکه
من وجود ندارم .
"جاودانه "(بورخس)
+ نوشته شده در
16 May 2006ساعت   توسط منا محبی عدل
|
چگونه به دروازه شهرشان بیایم
منی که از یاد برده ام
زیستن در میان کوتوله ها را !
فرزانگی ام به کردار خورشید است
می خواستم نورشان باشم
کورشان کردم
خورشید فرزانگی ام
دیده این شب کوران را زد !
***
انسان شوم است
همواره
همه فرزانگان برای دلداری ام
چنین می گفتند :
اگر تنها خود بار خویشم
فرو افکنیدم سخت !
(نیچه)
+ نوشته شده در
16 May 2006ساعت   توسط منا محبی عدل
|

خوش دارم هوشیار باشم
نه به بانگی بیگانه
خدا را می ستایم ٬ که جهان را آفرید
به احمق ترین شکل ممکن
از این روست که خود
راهم را
به کج ترین شکل ممکن می روم
آن فرزانه ترین می آغازدش
دیوانه ای پایانش می دهد .
(نیچه)
+ نوشته شده در
16 May 2006ساعت   توسط منا محبی عدل
|